نقد الهه ناز
همه ما سالهاست که ترانه معروف الهه ناز رو با صدای مضحک بنان و اخیرا با صدای جان خراش معین می شنویم و گاه در دلمان احساس شوق و شعف بسیاری می کنیم و با فراز و فرود ملودی اکبر محسنی و کلام کریم فکور به خلسه عارفانه و عاشقانه فرو می رویم. اما تا کنون کسی جرات نکرده این ترانه را در بوته نقد گذاشته و ضعفها و عیوب آن را نمایان کند. آیا تا به حال شده کمی جدی تر به ترانه این اثر گوش کنید؟ یا شما هم مثل بسیاری دیگر از شنوندگان، آنقدر محو ملودی پر سوز و گداز اکبرخان شده اید که از معنا و مفهوم کلام آقا کریم غافل مانده اید؟
حال با هم نگاهی می اندازیم به مفهوم و معنای شعر کریم خان فکور!
از افتتاحیه شعر چنین برمی آید که ظاهرا گوینده، روزگاری با دخترکی که اینک به او لقب خداوندگار ناز داده، سر و سری داشته و احتمالا در اثر یک بی مبالاتی میانه آنها شکر آب شده. فلذا شاعر تقاضا می کند که "باز" ای الهه ناز ... یعنی دوباره مثل قدیما با دل من بساز! حالا این دل خراب گوینده آنقدر چاله چوله داشته که الهه ناز مجبور بوده باهاش بسازه. یعنی یه جورایی تحملش کنه. حالا به چه امیدی یا با چه انگیزه ای معلوم نیست. که چی بشه؟ که غم جانگداز از دل شاعر رخت بربندد! اینجاست که بر خلاف خلق و خوی عاشقان، اولین نشانه های خودخواهی عاشق هویدا می شود.
بیت دوم قضیه خوشمزه تر می شود: گر دل من نیاسود، از گناه تو بود! یعنی گناه آشفتگی دل من از تو بود. ولی نمی دانم "از گناه تو" یعنی چی؟ اینجاست که می گویند: چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید. شاعر باید می گفت گناه از تو بود ولی دید که اینجوری وزن شعر بهم می ریزه جای "از" و "گناه" رو عوض کرد. مثل این می ماند که من به کسی بگویم اگر دست من شکسته از تقصیر تو یا از گناه تو بود! کدام فارسی زبانی "گناه از تو بود" را اینگونه بیان می کند؟ اینها پیشکش شاعر... لطفا به ادامه شعر توجه کنید: بیا تا ز سر گنهت گذرم! در اینجا شاعر جایگاه خود را فراموش کرده، خودخواهی را به اوج رسانده، مقامی خدا گونه می یابد و به الهه ناز فرمان می دهد که بیا تا من هم از سر تقصیرات تو بگذرم! عاقبت متوجه نشدیم که شاعر قراره ناز معشوق رو بکشه یا با تکیه بر مسند قدرت از سر گناه معشوق بگذره؟
در بیت بعد شاعر از خواب ناز بیدار می شود، به خود می آید، حرفش را پس می گیرد و می گوید: باز، می کنم دست یاری به سویت دراز، بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم. اصطلاح دست یاری به سوی کسی دراز کردن یعنی کمک کردن و یاری رساندن ولی اینجا شاعر معنی دوستی مجدد را اراده کرده. چرا؟ چون دلش خواسته. بعدش هم از الهه ناز می خواهد که با او به راز و نیاز عاشقانه پرداخته تا باز هم غم خودش را از یاد ببرد. در اینجا برای سومین بار خودخواهی شاعر آشکارمی شود. ظاهرا وجود معشوق هیچ ارزش دیگه ای جز تسلی خاطر شاعر برایش ندارد. انگار نه انگار که الهه ناز هم آدمه!
در ادامه معشوق گناهکار که قرار بود عاشق با بزرگواری از سر گناهش بگذرد، تبدیل می شود به موجودی وحشی و خطرناک که هر آن ممکن است با تیر خشمش، قلب عاشق را نشانه بگیرد. شاعر با معشوق شرط می کند که اگه باهام بد رفتاری نکنی و دختر خوبی باشی، من هم مثل مرغ خوشحال، به سویت پرواز می کنم.
سپس شاعر به منظور خودشیرینی و به رخ کشیدن هنرهای دراماتیک خود، برای معشوق برهانی قاطع و محکم می آورد تا معشوق دیگر برایش ناز نکند: آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست؟ ناز تو بیش از این بهر چیست؟ آخه اینم شد دلیل؟ اولا دل بستن به غم معشوق یعنی چی؟ معمولا آدمها دل بسته زلف و خط و خال معشوق می شوند نه غم و اندوه اش. ثانیا دل بستن به غم معشوق، ویژگی خاصی به همراه نمیاره که معشوق را وادار به کنار گذاشتن ناز و عشوه کنه. ثالثا باز هم شاعر جو گیر شده و دوباره یادش میره که چه جایگاهی داره و از معشوق می پرسه واسه چی اینقدر ناز می کنی؟ بسه دیگه! گندش رو درآوردی!
اواخر ترانه، شاعر شروع به نصیحت دخترک می کند و میگوید: تو الهه نازی در بزمم بنشین. یعنی ببین دخترجان! تو خداوندگار نازی. پس بیا که یه پارتی برات گرفتم. زیاد شلوغش نکردم. فقط خودت و خودم! و بلافاصله شاعر برگ برنده دیگری رو می کند و هنرهای والای خود را به معرض نمایش می گذارد و می گوید: من تو را وفا دارم بیا که جز این نباشد هنرم. آخه اینم شد هنر؟ مگه با هنر وفاداری میشه شکم معشوق رو سیر کرد یا سایر نیازهای عاطفی اش را اقناع کرد؟ اگه قرار بود با همین هنر وفاداری، معشوق بره بزم عاشق که دیگه دنیا گلستان می شد. از این گذشته وفادار بودن اولین و بدیهی ترین خصلت یک عاشقه. حالا منت هم می ذاری که من وفادارم؟ وظیفه اصلی تو اینه که وفادار باشی. پ نه پ می خواستی بی وفایی هم بکنی و معشوق هم برات ناز نکنه و بیاد به بزم شبانه و ...!
شاعر در بیت آخر همچنان به نصیحت معشوق ادامه میدهد و می فرماید: اینهمه بی وفایی ندارد ثمر. تا حالا دخترک ناز می کرد حالا بی وفا هم شد! اصلا تو از کجا می دونی بی وفایی معشوق بی فایده است؟ مگه خیر و صلاح دخترک رو تو تعیین می کنی؟ و این چنین باز هم شاعر برای چندمین بار جایگاه واقعی خودش رو از یاد می بره. در مصرع آخر هم دخترک رو تهدید می کنه که: به خدا اگر از من نگیری خبر، نیابی اثرم. یعنی به جون مامانم اگه سراغم نیایی، من میرم خودم رو گم و گور می کنم یا خودم رو می کشم تا شاید به این روش دخترک دلش به رحم بیاد و تشریف ببرند در بزم شاعر شرکت کنند. اولش گفت بیا تا از سر گناهت بگذرم. بعد نصیحتش کرد و دست آخر هم تهدید!! خوب شد ترانه به همین جا ختم شد وگرنه معلوم نبود دفعه بعد با چه حیله و هربه ای می خواست معشوق رو به دام بندازه. احتمالا دخترک را با پاشیدن اسید تهدید می کرد یا معشوق را زیر پل مدیریت با 37 ضربه به قتل می رسوند.
من از اون آدمهاییام که به هر چیزی یه ناخنکی زدم مثل موسیقی و شعر و فیلم و نقاشی و علوم غریبه و فلسفه و غیره اما....