مثنوی الفبا
شما یادتون نمیاد... یه زمانی شاعران این مرز و بوم، از زور بیکاری و کمبود مضامین شاعرانه، به سرایش اشعاری دست می یازیدند که خیر سرشون مثلا هنر کرده باشند! مثلا شعری می گفتند که موقع خواندن آن، لب ها به یکدیگر برخورد نمیکردند و در اصطلاح آن را «واسع الشفتین» می گفتند:
هیچکس در نزد خود چیزی نشد
هیچ خنجر آهن تیزی نشد
هیچ قنادی نشد استاد کار
تا که شاگرد شکر ریزی نشد
یا مثلا شعری میگفتند که یک حرف آن نقطه دار و حرف دیگر آن بی نقطه باشد و به آن «رقطاء» می گفتند:
غمزه شوخ آن صنم
خسته به هزل جان من
از شما چه پنهون، این گونه چیزکلک بازی های شاعرانه گاهی گریبان طبع ما رو هم میگیره. در ایام بیکاری و بی یاری نوروزی، طبعِ شنگ ملوکانه ما امر به سرایش مثنوی ای کرد که هر بیت آن با یکی از حروف الفبا می آغازید. سرتاسر مثنوی دریغ از یک مضمون بدیع و حرف تازه! مقصود فقط در پی هم آوردن حروف الفبای فارسی در قالب شعر بود که حاصل شد.
مثنوی الفبا
الف اندام تو مطبوع و سر زلف تو داس
تن عریان تو خوش می دهد عطر گل یاس
ب بهشت رخ تو آینه حیران می کرد
مه رخسار تو بس خلق، پریشان می کرد
پ پری وار ز چشم همه پنهان گشتی
به جهان آفت جان همه رندان گشتی
ت تمنای تو خون کرد دل افکارم
ز غم از پرده برون شد همه اسرارم
ث ثریای سپهر شب تارم بودی
ز همه خوب رخان، طرفه نگارم بودی
ج جبینم شده پر چین ز غمت ای مه نو
پر و بالم بشکست از خبر هجرت تو
چ چمن بی گل رویت ندهد بوی صفا
مرو ای سرو روان از بر من بهر خدا
ح حرامم بود ار بی تو زنم لب به نبید
نه روا باشد اگر بی تو دمد صبح سپید
خ خیال رخت از خاطر من دور مباد
دل افسرده ام از دیدن رخسار تو شاد
د دوای دل بیمار من آغوش تو بود
ز ازل این دل غارت شده مدهوش تو بود
ذ ذرخش نگهت آتش جانسوزم شد
مه رخسار تو چون شمع شب افروزم شد
ر روا نیست دلم را به غمت بنشانی
بنشین ماه من امشب به برم پنهانی
ز زبانم شب و روز از پی نام تو روان
به رهت ای گل نوخاسته چشمم نگران
ژ ژخ آهنگ غریبانه تو در گوش است
تنم عمریست که در حسرت آن آغوش است
س سحر چشم به راه تو به زاری طی شد
مه خردادی ام از هجر تو آخر دی شد
ش شراب لبت اندوه ببُرد از دل من
خم ابروی حل کرد دو صد مشکل من
ص صنوبر قد رعنای تو تا دید شکست
می و ساغر همه سرخوش شد از آن نرگس مست
ض ضرورت بود ار خویش فدای تو کنم
چو به کوی تو روم باز هوای تو کنم
ط طواف رخ تو کار شب و روز من است
غم مرغ سحر از ناله جانسوز من است
ظ ظریفی و سیه چشمی و طنازی و ناز
نفسی همره من باش به خلوتگه راز
عین عجب شهد لبت شربت نوشینی بود
به یکی بوسه شیرین دل ما را بربود
غ غلط کردم اگر جز تو به کس دل دادم
نگزینم به جز عشقی که کند دلشادم
ف فریبایی و معشوق نهانی تو مرا
به دو عالم نفروشمت جهانی تو مرا
ق قرار از من سودا زده بردی، دردا
چه کنم کز پی امروز نیاید فردا
ک کنارم بنشین همدم شبهای دراز
که بگویم به تو افسانه پر سوز و گداز
گ گمانم تو همان حسرت پنهان منی
که ز من دوری و نزدیکتر از جان به تنی
ل لبت آب حیات و لب من خضر نبی
که زنم بوسه به لبهای تو هر نیم شبی
م مرا زلف تو زنجیر دل مسکین شد
ز رخت بیدق شطرنج دلم فرزین شد
ن نظر بر تو خطا بود همان روز نخست
گل جانسوز غم از روی دل آرای تو رُست
و ورای همه خوبانی و شکر دهنی
مهی و لاله وش و شوخی و شیرین سخنی
هـ هزاران کلک و شعوذه داری و ز بیم
همه شب سجده کند پیش تو شیطان رجیم
ی یکی مثنوی از حرف الفبا گفتم
بهر عِقد ادب این دُرّ سخن را سُفتم
تفرشی – نوشهر - هشتم فروردین نود و شش
من از اون آدمهاییام که به هر چیزی یه ناخنکی زدم مثل موسیقی و شعر و فیلم و نقاشی و علوم غریبه و فلسفه و غیره اما....