خشم هیتلر یا کلفت پر رو
یادداشتی بر فیلم جنگ جهانی سوم (بدون اسپویل)
نمیدونم توی ذهن هومن سیدی، فیلم «جنگ جهانی سوم»، چه جوری دکوپاژ شده بود ولی آنچه روی پرده نقرهای به نمایش دراومد، به لحاظ فرم، چندان چنگی به دل نمیزنه. شاید تمرکز روی کانسپت، باعث شده که فرم، فراموش بشه. به ویژه استفاده بیش از حد از نماهای بسته و مدیوم شات با محوریت بازیگر نقش اول، اجازه نمیداد که بیننده، تصویر دقیق و درستی از لوکیشن در ذهن بسازه تا بتونه با فضای فیلم، بهتر ارتباط بگیره.
پیوند ناگسستنی دوربین و شکیب (محسن تنابنده) به ما میگه که شکیب راوی داستانه و ما از اتفاقاتی که در غیاب شکیب رخ میده، بی اطلاعیم. برای همین، پر کردن حفرههای داستان برای بیننده کمی سخت میشه. نیمی از دیالوگهای لادن (مهسا حجازی) و شکیب هم که نامفهومه. از گذشته کاراکترها هم خبری نداریم. تضادهای رفتاری شخصیتهای فیلم اجازه نمیده که به درک درستی از این آدما برسیم. به خاطر ضعف شخصیتپردازی، حتی با خود شکیب هم نمیتونیم همذاتپنداری کنیم.
شاید همه اینها برای این بود که فیلمساز نمیخواست بیننده رو درگیر شخصیتهای داستان کنه. شاید میخواست بگه که جای این آدمها، هر کس دیگهای می تونست باشه؛ با هر گذشتهای. و شاید اینگونه میخواست که توجه بیننده رو به مفهوم «کارخانه هیتلرسازی» معطوف کنه.
زندگی، گاهی شرایطی برامون ایجاد میکنه که از یک آدم ساده و ترسو به یک جنایتکار بیرحم تبدیل میشیم. ولی منشاء این دگردیسی چیه؟
آیا شکیب بخاطر عشقش به لادن به هیتلر تبدیل شد؟ عشق شکیب و لادن کمی غیر منطقی به نظر میرسه. مگه اینکه بپذیریم ناشنوا بودن لادن، شکیب رو یاد مادرش که ناشنوا بود، میانداخت و شکیب آغوش امن مادر رو در وجود لادن جستجو میکرد.
فقر هم درد مضاعف شکیب بود. شاید اگر شکیب برای خودش سرپناهی داشت، هیچکدوم از این ماجراهای دردناک رقم نمیخورد.
اما اگه ظلمِ صاحبان زر و زور (سرمایه گذار فیلم و پاانداز لادن) رو به این فکتها اضافه کنیم، مثلث عشق و فقر و ظلم، کامل میشه تا شکیب رو به هیتلر تبدیل کنه.
همه ما تا یه جایی میتونیم ظلم رو تحمل کنیم. ولی وقتی فرصتش رو پیدا کنیم، از خود ظالم هم ظالمتر میشیم
من از اون آدمهاییام که به هر چیزی یه ناخنکی زدم مثل موسیقی و شعر و فیلم و نقاشی و علوم غریبه و فلسفه و غیره اما....