کاری به این ندارم که چرا انقدر درباره سازمان مجاهدین فیلم می سازند... کاری ندارم به اینکه چه نهادی سفارش دهنده این گونه فیلم هاست...  کاری ندارم به اینکه چرا منتقدین سینمایی انقدر این فیلم رو تحویل گرفتند... ولی این حجم از ماستمالی و اباحه گری رو فقط میشه در فیلمفارسی های احمد کوشان و سیامک یاسمی و احمد نجیب زاده پیدا کرد. فکر میکنم «ماجرای نیمرو» عنوان مناسب تری برای فیلم باشه؛ چرا که هم از لحاظ محتوا و هم از نظر تکنیکی فقط نیمی از روی ماجرا به نمایش دراومده.

ماجرای نیمروز، روایت ناقص و ابتری از قیام مسلحانه سازمان مجاهدین خلق است که با قصد مظلوم نمایی جمهوری اسلامی و سفاک نمایی منافقین، ساخته و اکران شده. فیلمی که بدون اشاره به بسترها و زمینه های قیام و تاریخچه سازمان، تنها برشی از یک برهه تاریخی رو به شکلی شتابزده و گزارش گونه بازگو میکند. شاید این فیلم برای یک ایرانی که قبل از دهه شصت به دنیا اومده تا اندازه ای قابل درک باشه ولی برای یک خارجی یا نسل جدید که با این برهه از تاریخ بیگانه است، جز یک داستان بی سر و ته چه مفهوم دیگری میتواند داشته باشد؟

فیلم با ظاهری نیمه مستند و با اصرار بر میزانسن دقیق در بازسازی فضای سال شصت، سعی در باورپذیرتر کردن داستان دارد ولی متاسفانه کستینگ غلط و حضور بازیگرانی که در تیپ کمدی بیشتر ظاهر شدند (احمد مهرانفر و جواد عزتی) فقط به تشدید پارادوکس فیلم کمک کرده. البته وجود هادی حجازی فر و مهدی زمین پرداز تا حدودی توانست این تضاد را جبران کند.

تنها نخ تسبیح این فیلم، داستان دلبستگی قهرمان فیلم به دختری است که در جبهه مخالف با اوست. داستانکی که به زور دگنک به خورد فیلم داده شده تا رنگ و بوی داستانگونه به خود بگیرد که متاسفانه با شکست روبرو شده. مثلا قرار بود یک تراژدی بین آرمان و عشق شکل بگیره ولی به مفتضح ترین شکل ممکن به گند کشیده شد. اگر این حدیث دلدادگی، باعث پیدایش نقطه عطفی در فیلمنامه یا گره دراماتیکی خاص یا تغییری در روند عملیات و دستگیری و کشتار میشد، شاید میتوانستیم عنوان داستان را به آن اطلاق کنیم، اما این عشق کودکانه، جز «درد» در قلب قهرمان داستان (مهرداد صدیقیان)، کاربرد دیگری در فیلم پیدا نمی کند.

خلاصه که زکی...