خنیاگر دوزخ

آغوش تو عریان ترین تن پوش برهنگی های من در واهمه تلخ تنهایی و وحشت ناگهان جدایی است

  اين مقاله قرار بود در يكي از هفته نامه هاي نيمه زرد وطني به چاپ برسه كه در آخرين لحظات سردبير نيمه محترم نشريه آن را از صفحه بيرون كشيدند. از اونجايي كه مي دونم در هيچ نشريه ديگري نمي تونم مقاله را بچاپم عين آن را در وبلاگم چپوندم تا امت هميشه در صحنه حالشو ببرند.

 نام: محسن

نام خانوادگی: نامجو

ولادت: اسفند 1354 تربت جام

تحصیلات: دانشجوی انصرافی تئاتر و موسیقی

حرفه: خواننده، نوازنده، آهنگساز، ترانه سرا

 حس مشترک

هیچکس نمی تواند صدای نامجو را هنگام اولین مواجهه فراموش کند. تقریبا تمام کسانی که برای نخستین بار موسیقی و کلام نامجو با گوششان آشنا شد، واکنشهای مشابهی از خود نشان دادند؛ چیزی میان شگفتی و تردید و تمسخر! اما یک وجه مشترک دیگر هم در بین شنوندگان آثار نامجو وجود داشت؛ چه آنها که از شنیدن آثارش لذت بردند و چه آنها که او را تکفیر کردند هیچکدام بی تفاوت از کنار موسیقی نامجو عبور نکردند. موسیقی ای که به سختی میتوان نامی مشخص برایش برگزید.

محسن اواخر 1354 در تربت جام در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد ولی کودکی و نوجوانی اش را در مشهد پشت سر گذاشت. زمانی که 13 سال بیشتر نداشت به تشویق خانواده اش به فراگیری موسیقی پرداخت و در سال 1367 به منظور تحصیل آواز سنتی نزد استاد شاکری تلمذ کرد. سپس به محضر استاد نصرالله ناصح پور (ردیف دان برجسته ایران) راه یافت:

«آشنايي من با دنياي موسيقي با رفتن به كلا‌س آواز ايراني شروع شد. من از سمت موسيقي ايراني وارد دنياي موسيقي شدم، در نتيجه اطلا‌عات و دانش و علا‌قه‌اي هم كه در من به وجود آمد در همين سبك شكل گرفت. از همان سنين نوجواني چيزهايي كه به شكل ملودي در ذهنم شكل مي‌گرفت چون نت‌نويسي را ياد گرفته بودم يادداشتشان مي‌كردم كه خيلي از آنها برايم مفيد واقع شد. ».

 دانشجوی انتقالی - انصرافی

محسن پس از گرفتن دیپلم در سال 1373 به دانشکده سینما و تئاتر (هنرهای دراماتیک سابق) راه یافت و در رشته تئاتر مشغول به تحصیل شد ولی پس از 2 سال رشته تحصیلی اش را به موسیقی انتقال داد و سه تار را به عنوان ساز تخصصی اش انتخاب کرد. اما باز هم به دلیل شیوه های غیر خلاق تدریس در دانشگاه، در بهمن ماه 1376 بعد از 5 ترم، تحصیل موسیقی را نیمه کاره رها کرد تا فعالیت هنری خود را خارج از چارچوبهای رایج و خط کشی های مرسوم دنبال کند:

«من دانشگاه موسیقی را نیمه‌کاره رها کردم. البته دروس تخصصی را کامل پاس کردم، اما به طور کلی با فضای آموزشی در ایران ـ چه آکادمیک چه غیر آکادمیک ـ سر عناد داشتم».

هرچند امروز چندان هم از این تصمیم رضایت خاطر ندارد:

«الآ‌ن كه نگاه مي‌كنم، كار خودم را خيلي تائيد نمي‌كنم. فكر مي‌كنم بر اثر يك سري خلجان‌هاي احساسي و عاطفي عمل كردم. آن زمان خيلي بلندپرواز بودم و احساس مي‌كردم كه دانشگاه جواب من را نمي‌دهد».

آشنایی محسن با موسیقی غربی، بالاخص موسیقی راک، به سالهای 78 – 79 یعنی زمانی که خود را برای خدمت نظام وظیفه آماده می کرد، باز می گردد. ارتباط او با موسیقی راک تا آنجا پیش رفت که منجر به تاسیس گروهی به نام «ماد» در مشهد شد. هرچند همبستگی میان این گروه پس از مدتی از هم گسست، اما سبب شد تا نخستین بارقه های تلفیق سبک راک با موسیقی سنتی در ذهن نامجو شکل گیرد.

 روزی که حرفه ای شدم

سال 1381 را می توان سال ورود محسن بطور حرفه ای به دنیای موسیقی دانست. زمانی که به عنوان دستیار محمدرضا درویشی در موسیقی فیلم «تخته سیاه» به کارگردانی سمیرا مخملباف به خوانندگی و نوازندگی پرداخت. از آن پس تاکنون برای 2 فيلم بلند داستاني، 40 فيلم كوتاه و 6 انيميشن موسیقی متن نوشته است که از آن جمله می توان به فیلمهای «برای آمدنت دعا می کنم» (که نوروز 86 از تلویزیون ایران پخش شد)، «حفره»، «اقوام»، «کنتراست»، «در سه ثانیه اتفاق افتاد» و «مرگ مرگ» اشاره کرد. البته فعالیت های نامجو در زمینه آهنگسازی تنها به موسیقی فیلم محدود نمی شود چرا که ساخت موسیقی برای 8 نمایش نیز در کارنامه او به چشم می خورد. موسیقی نمایشهایی مانند «تکیه ملت» به کارگردانی حسین کیانی، «من باید برم، خیلی دیرم شده» نوشته محمد چرم شیر و کارگردانی محمد عاقبتی و «چيزي شبيه زندگي» به کارگردانی مرحوم حسين پناهي از جمله آثاری است که محسن در طی سالهای فعالیت های حرفه ای خود، به خلق آنها دست زده است.

 سبک نامجو

نخستین بار که صدای نامجو بطور رسمی از تلویزیون به گوش رسید، آوازی بود که به همراه رضا عطاران در تیتراژ سریال «ترش و شیرین» در نوروز 138۶ پخش شد. با آنکه آواز محسن با آثار غیر رسمی اش فرسنگها فاصله داشت، اما ویژگی هایی در آوازش می شد یافت که او را از خوانندگان اتو کشیده صدا و سیما متمایز می کرد. بعد از آن بود که گوشهای بیشتری برای شنیدن صدای محسن تیز شد و بسیاری از کسانی که خواهان شنیدن موسیقی متفاوت بودند، نام محسن نامجو را در موتورهای جستجوی دنیای مجازی تایپ کردند و با کمال تعجب دریافتند که محسن ضبط آثارش را از سال 1382 آغاز و طی این چند سال حدود 30 اثر در قالب 4 آلبوم به نامهای «باد و بودا»، «جبر جغرافیایی»، «ترنج» و «عقاید نوکانتی» بطور غیر رسمی وارد دنیای مجازی شده بود. اما از آن شگفت تر این بود که چرا آلبومهای خواننده ای که صدایش اجازه پخش از رسانه ملی را دارد، مجوز ورود به بازار موسیقی ندارد؟ نامجو در پاسخ به این پرسش می گوید:

« چون در کارهایم آواز سنتی با سبک هایی مثل راک و بلوز تلفیق شده و کلیشه های رایج آواز ایرانی را شکسته، مسلماً حساسیت برانگیز است. تا به حال چنین موزیکی نبوده و همه علیه اش جبهه می گیرند. کارهای من سبک شناخته شده ای ندارند یا بهتر بگویم در هیچ سبکی نیستند».

براستی که تعیین سبک و سیاق آثار نامجو کار چندان آسانی نیست و نمی توان صرفا با بکار بردن اصطلاح رایج «موسیقی تلفیقی» از تعریف آن شانه خالی کرد. به قول بابک ریاحی پور:

 «اگر قرار باشد سبکی برایش قائل شویم باید اسمش را بگذاریم «سبک نامجو»؛ چون در مجموعه سبک های دیگر نمی گنجد».

بدعت های محسن در موسیقی سنتی و در آمیختن آن با تم هایی از موسیقی راک، جاز، بلوز و موسیقی مقامی ایران باعث شد که نه تنها تهیه کنندگان و تولید کنندگان موسیقی، بلکه مسئولان مرکز موسیقی اداره ارشاد هم تمایل چندانی به انتشار آلبوم های نامجو پیدا نکنند. زیرا آنها نمی دانستند که مشخصا با چه نوع موسیقی ای مواجه هستند و چه نوع شیوه برخوردی را می بایست در رابطه با آن اتخاذ کنند. اما هیچکدام از این مسائل سبب نشد تا نامجو تغییری در نگرش و شیوه خاص موسیقیایی خود ایجاد کند. تا اینکه سرانجام در 17 شهریور 1386 نخستین آلبوم رسمی محسن با نام «ترنج» به همت مرکز موسیقی حوزه هنری و موسسه فرهنگی هنری باربد راهی بازار موسیقی شد. این اثر که در 9 قطعه انتشار یافت حرف و حدیثهای فراوانی با خود به همراه آورد تا جایی که سنت گرایان فریاد وا اسفا سردادند که موسیقی سنتی بر باد رفت و به دنبال آن مسئول واحد موسیقی حوزه هنری از سمت خود برکنار شد و ...

یکسال بعد نامجو کتاب «کیمیاگر» اثر پائولو کوئیلو را به شکل کتاب سخنگو درآورد که از سوی انتشارات کاروان انتشار یافت. محسن در این کتاب بیش از سی شخصیت کیمیاکر را به ‌صورت نمایشی اجرا کرد و نزدیک به 60 دقیقه نیز موسیقی برای آن ساخت. قطعه‌هایی از موسیقی تلفیقی که نه فقط شخصیت و ساختار موسیقایی او را در خود دارند بلکه به خلق فضای اثر در هر لحظه و هر فصل کمک کرده است.

 هنجار شکن تمام عیار

البته گستره بدعت های نامجو فقط به موسیقی ختم نمی شود بلکه دامن ترانه را نیز گرفتار خود کرده است. ترانه هایی که چندان در بند وزن و قافیه و هجابندی ها و معانی متعارف نیستند ولی در نهایت مفهومی کلی را به شنونده القا می کنند که عموما سیاه و تلخ است. او در ترانه هایش از واژگانی کمک می جوید که هیچ ترانه سرایی شهامت بکار بردن آنها را در اشعارش ندارد و از این منظر می توان او را یک هنجار شکن تمام عیار دانست که سعی دارد با تمام قوانین و قواعد خشک و منجمد موسیقیایی و کلامی به مبارزه برخیزد. او در مورد ترانه هایش می گوید:

«اين ضعف را هميشه در موسيقي ايراني احساس مي‌كردم كه ما كمبود كلا‌م داريم و هميشه بايد به حافظ و سعدي رجوع كنيم. مدت‌‌ها پيگير اين قضيه بودم كه از شاعران معاصر كلا‌مي ‌پيدا كنم كه وضعيت امروز را توضيح دهد. اين نياز باعث شد كه خودم تن به يكسري تجربيات در ترانه‌سرايي بدهم».

سومین ویژگی آثار نامجو را می توان در صدایی که از حنجره او بر می خیزد جست. حنجره ای که به زعم او «ابزاری صوتی» است و فارغ از شیوه خوانندگی می توان هر صدایی از آن استخراج کرد. او گاه در آثاری که با یک ساز تنها مثل سه تار یا گیتار اجرا می کند خلاء های موسیقی را با اصواتی که از دهانش خارج می شود، مرتفع می سازد. حتی در شیوه خوانندگی هم بر روی یک خط مستقیم حرکت نمی کند و بعضا در یک اثر، از چندین صدای مختلف با تونالیته های متفاوت استفاده می کند، بطوریکه گویی چند خواننده به اتفاق، خوانندگی آنرا برعهده گرفته اند.

 نامجو در اجرای آوازهای سنتی نیز به اصول و قواعد مرسوم و نحوه ادای تحریر ها چندان پایند نیست و با آنکه بر ردیفهای آواز سنتی تسلط دارد، می کوشد تا از مرزبندی های کلیشه شده و تکراری رهایی یافته و طرحی نو دراندازد.

 موسیقیدان پر حاشیه

شاید تا کنون هیچ خواننده یا آهنگسازی مثل محسن نامجو در ایران به این پایه خبرساز و پر حاشیه نبوده است. مسلما برای کسی که قصد دارد برخلاف جریان آب شنا کند همیشه اتفاقاتی رخ می دهد که خوراک خوبی برای نشریات، سایتها و وبلاگ نویسان فراهم می آورد. از پخش کلیپ ویدئویی «زلف بر باد مده» با بازی زهرا امیر ابراهیمی و حذف صدای نامجو از تیتراژ سریال طنز «چارخونه» گرفته تا محکومیت او به 5 سال حبس تعزیری به اتهام توهین به مقدسات، اجرای تمسخر آمیز قرآن و ندامتنامه او در این باب و خروج از کشور و غیره که پرداختن به هریک از آنها فرصت و مجالی دیگر می طلبد.

اما آخرین شنیده ها از محسن نامجو حاکی از اجرای کنسرتی در شصت و ششمين جشنواره بين المللي فيلم ونيز 2009 و در شب قبل از اختتاميه است. در اين کنسرت که روز 11 سپتامبر (بیستم شهریور) ساعت 23 به وقت ايتاليا اجرا شد، محسن نامجو به اجرای زنده ای از آثار خود پرداخت. در پوستر اين برنامه و در معرفي محسن نامجو چنین آمده بود:

«محسن نامجو، خواننده يي است که به واسطه موسيقي، ايران را با ديگر نقاط دنيا پيوند مي دهد».

و آخرین خبر اینکه آلبوم جدید محسن نامجو با عنوان «آخ» به زودی در خارج از كشور منتشر می‌شود. آلبوم «آخ»، پس از «جبر جغرافیایی» دومین آلبومی است كه محسن نامجو در خارج از كشور منتشر می‌كند. همچنین لازم به ذكر است گلشیفته فراهانی نوازندگی پیانوی این آلبوم را به عهده گرفته است.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 20:11 توسط شهريار

 اين هم ديالوگ معروف بهمن مفيد در فيلم قيصر كه همه سايتها از روي يك سايت با همون اشتباهات كپي كردند. اين اولين نسخه دقيق و كامل از آن ديالوگه كه تقديمتون مي كنم:

قيصر: تو چرا اين ريختي شدي؟ كي زدتت؟

مفيد: قصه اش درازه.

قيصر: كجا؟

مفيد: هيچي بابا من بودم حاجي نصرت، رضا پونصد، علي فرصت آره و اينا خيلي بوديم. كريم آقامونم بود.

قيصر: كريم؟ كدوم كريم؟

مفيد: كريم آب منگل. مي شناسيش.

آره، از ما نه از اونا آره كه بريم دوا خوري. تو نميري به موت قسم اصلا ما تو نخش نبوديم. آره نه گاز دنده دم هتل كوهپايه دربند اومديم پايين. يكي چپ يكي راست يكي بالا يكي پايين عرق و آبجو جور شد رو تخت نشسته بوديم داشتيم مي خورديم. اولي رو رفتيم بالا به سلامتي رفقا لول لول شديم. دومي رو رفتيم بالا به سلامتي جمع پاتيل پاتيل شديم. سوميشو اومديم بريم بالا، آشيخ علي نامرد ساقي شد. گفت بريم بالا ما هم رفتيم بالا. گفت به سلامتي ميتي. تو نميري به موت قسم خيلي تو لب شدم. اين جيب نه اون جيب نه تو جيب ساعتي ضامن دار اومد بيرون. رفتم و اومدم ديدم كسي نيست همه خوابيدن. پريدم تو اوتول اومدم دم كوچه مهران بغل اين نرقه فروشيه. اوموم پايين يه سر و هيكل ميزونه اينجوريه زد بهم افتادم تو جوب. گفتم هتته گفت اِ بعد يكي گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا دوميشم زد از اوليش قائم تر زد. دست كردم جيبم كه برم و بيام چشامو وا كردم ديدم مريضخونه روسام. حالا به همه گفتيم زديم. شما هم بگيد زده. آره خوبيت نداره. واردين كه.

قيصر: كريم چطور شد؟

مفيد: اون يه يه هفته ايه كه عينهو قاپ بد نشين بد قلق شده. سحري كله پاچه رو خورديم از دلم درآورد. گفت مي خواد بره قم زيارت از اونورم نمي دونم مي خواد بره كجا؟ گمونم مي خواد بره مسافرت. عصري هم ميره. الان هم حمومه.

قيصر: همين حموم زير بازارچه؟

مفيد: آره. گفت كيسه و صابون و بعدشم راهي زيارت.

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 20:45 توسط شهريار

 اين هم ديالوگ معروف و طولاني بهروز وثوقي (قيصر) و جمشيد مشايخي (خان دايي) در فيلم قيصر براي اولين بار در اين وبلاگ براي دوستداران ديالوگهاي كيميايي نوشته مي شود:

خان دايي: اين دور از انصاف و مردونگيه

قيصر: احترامت واجبه خان دايي اما حرف از مردونگي نزن كه هيچ خوشم نمياد. كي واسه من قد يه نخود مردونگي رو كرد تا منم هم واسش يه خروار رو كنم. اين دنيا هميشه واسه من كلك بوده و نامردي. به هر كي گفتم نوكرتم با خنجر كوبيد تو اين جيگرم. ديدم فرمون كه مي تونست يه محلي رو جابجا كنه، وقتي زجرش مي دادن مي رفت عرق مي خورد و عربده مي كشيد، ديوارا تكون مي خوردن و هر چي نامرد بود عينهو موش تو سوراخ راه آبا قايم مي شدن چي شد. رفت زيارت و گذاشت كنار. مثه مرد شروع كرد كاسبي كردن و پول حلال خوردن. اما مگه گذاشتن. اين نظام روزگاره، يعني اين روزگاره خان دايي؛ نزني، مي زننت.

حالا داش فرمون كجاست؟ اون فاطي كه تو اين دنيا آزارش به يه مورچه هم نرسيده بود كجاست؟ همه دل خوشيش تو اين دنيا ما بوديم و همه سرگرميش اون راديو. الهي نور به قبرشون بباره. چقدر شباي ماه رمضون من و داش فرمون راه ميفتاديم و مي رفتيم، هر چي اون كاسبي كرده بود واسه فقير فقرا سحري مي خريد و پول افطارشونو مي داد. حالا چي شد؟ سه تا بي معرفت، سه تا از خدا بي خبر مفت مفت اونا رو فرستادن زير خاك. منم اينكارو مي كنم. منم مي فرستمشون زير خاك. تازه اين اوليش بود. تو نمره رو پاهام افتاده بود. نمي دوني چه التماسي مي كرد ننه. چشاش داشت از كاسه درمي اومد خان دايي مي فهمي؟ چشاش داشت از كاسه درمي اومد. اونا رو هم وادار به التماس مي كنم. حساب يكي يكي شونو مي رسم. بدتون نياد، شما ديگه براي خودتون عمرتونو كرديد منم دو تا گير كوچيك دارم؛ يكي اينكه به اين ننه مشهدي قول دادم ببرمش مشهد زيارت، يكي هم يه جوري مهرمو از دل اعظم بيارم بيرون. فقط همين و همين. خيال مي كني چي ميشه خان دايي؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه. سه دفه كه آفتاب بيفته سر اون ديفار و سه دفه هم كه اذون مغرب و بگن، همه يادشون ميره كه ما چي بوديم و واسه چي مرديم؟ همينطور كه ما يادمون رفته. ديگه تو اين دوره زمونه كسي حوصله داستان گوش كردن رو نداره.

توضيح واضحات: لطفا اگر كسي خواست از اين نوشته استفاده كند ذكر منبع فراموش نشود. اين دور از انصاف و مردونگيه!!!

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 22:59 توسط شهريار

  ديالوگ را با فيلمهاي مسعود كيميايي شناختم. برخلاف كارگردانهاي امروزي كه ديالوگ را صرفا براي پيش برد داستان فيلم مي نويسند، ديالوگهاي كيميايي جملات  تكان دهنده اي بودند كه حال و هواي دروني كاراكترهاي فيلم را بيان مي كردند. اگر به فيلمهاي مسعود دقت كرده باشيد مي بينيد كه سرتاسر فيلم مشحون از ديالوگ هاي شعار گونه ايست كه ايدئولوژي شخصيتهاي داستان در آن به خوبي نمايان است. مثل زماني كه قيصر به خان دايي مي گويد: «اين نظام روزگاره، يعني اين روزگاره خان دايي؛ نزني مي زننت!» يا در جايي ديگر مي گويد: « اين نامرده كه نامردي مياره» و ... قس عليهذا.

اما قدرت قلم مسعود بيشتر مختص زماني است كه او براي شخصيتهاي لومپن فيلمهايش ديالوگ مي نويسد و در جايي كه از زبان كاراكتر هاي متشخص و تحصيلكرده حرف زده، كمتر مي توان ديالوگهاي ماندگاري يافت. درست برخلاف علي حاتمي.

سينماي علي حاتمي و شيوه ديالوگ نويسي او از جنس ديگري است و در مقام مقاسيه ميان اين دو ديالوگ نويس بزرگ سينماي ايران، مسلما علي حاتمي در جايگاه بسيار بالاتري قرار مي گيرد. هر چند حاتمي در نوشتن ديالوگهاي چندين طيف مختلف، استادي خود را به اثبات رسانده بود اما در ديالوگ كاراكتر هاي سطوح فوقاني جامعه، مثل سلاطين و سياسيون، تبحر بي نظيري داشت. به ياد بياوريد ديالوگ ميان رضا تفنگ چي و ابوالفتح را در سريال هزار دستان براي دعوت به پيوستن به كميته مجازات و ديالوگهاي بي نظير سفير ايران در آمريكا را در فيلم حاجي واشنگتن. اگر چه ديالوگهاي ميان فروزان و صاحب آن فاحشه خانه در فيلم قلندر يا بعضي از ديالوگهاي فيلم طوقي در ژانر لومپنيسم انصافا نمونه هاي بي بديل ديالوگ نويسي در تاريخ سينماي ايران به شمار مي روند.

بعد از اين دو خداوندگار ديالوگ نويسي داريوش مهرجويي، محسن مخملباف و بهرام بيضايي و ابراهيم حاتمي كيا در رده هاي بعدي قرار مي گيرند. حسن فتحي نيز از جمله كارگرداني است كه سعي كرده تا زبان ديالوگهايش را به زبان حاتمي نزديك كند. با آنكه ديالوگ نويس قهاري است، ولي به خاطر آنكه خلاقيتي در آن بكار نبرده و بيشتر به تكرار نسخه رنگ و رو رفته از ديالوگهاي حاتمي دست يازيده، چندان محل توجه نيست.

تمام اين حرفها به خاطر اين بود كه بگويم از وقتي نگاه جدي تري به سينما پيدا كردم و فيلمنامه نويسي را شروع كردم، يكي از سرگرمي هايم حفظ كردن ديالوگهاي ماندگار سينماي ايران بود. وقتي براي پيدا كردن ديالوگهاي ماندگار سينما به سايتهاي مختلف سر زدم فهميدم كه عزيزان علاقه مند هر چي از دهانشان درآمده نوشته اند به جز ديالوگ! جملات نصف و نيمه و غلطي كه با نسخه اصلي تفاوتهاي زيادي داشت. براي همين تصميم گرفتم، ديالوگهايي كه حفظ كرده ام را در وبلاگم بنويسم. اين پست كه خيلي طولاني شد... منتظر پست بعدي باشيد.

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 19:18 توسط شهريار

 خبر اول: بالاخره اولين آلبوم موسيقي كه نام من در آن به عنوان ترانه سرا آمده به دستم رسيد.

نام آلبوم: من و تو

خواننده: رضا كشاورز

آهنگساز و تنظيم كننده: عليرضا غريبي و حامد پورساعي

ترانه سرايان: اينجانب، فريدون مشيري و بابك كيواني

البته هنوز توزيع نشده ولي اگه صاعقه فرق سرمان را نشكافد ظرف يكي دو هفته ديگه به بازار خواهد آمد. (كساني كه آلبوم را خريداري كنند، سرانجام به نام حقيقي من پي مي برند).

ضمنا دو آلبوم ديگه هم تو راهه كه يكي با صداي همين خواننده و ديگري با صداي خانم سودابه ش بزودي در دسترس علاقه مندان موسيقي پاپ – كلاسيك قرار خواهد گرفت.

خبر دوم: همين هفته توي اداره كوفتي ما  چهارتا از احمق ترين همكاران محترم فوق ليسانس دانشگاه آزاد قبول شدند. اولش با خودم گفتم دمشون گرم! بنده خداها زحمت كشيدند، درس خوندند، دود چراغ و خون جگر خوردند و حتما نشيمنگاه مباركشان جرواجر شده و... اما بعد فهميدم بعضي هاشون با درصدهاي زير 50 و حتي منفي قبول شدند! اونوقت فهميدم كه ظاهرا فوق ليسانس ديگه ابهت و عظمت گذشته را نداره. دانشگاه آزاد هم براي پر كردن جيب مبارك صاحبانش هر عمله اكره اي رو در خودش مي پذيره. مثلا در دانشكده زپرتي ابهر در يك گرايش از رشته تاريخ 26 نفر پذيرش شده اند. يعني افزايش ظرفيت دانشگاه و كاهش تعداد شركت كنندگان، اين موقعيت رو براي كساني كه تمكن مالي دارند فراهم كرده كه وجهه فوق ليسانس را در حد ديپلم پايين بيارند.

خبر سوم: يه دختر گل به جمع ياران خنياگر اضافه شده به نام فرشته خانم. از جسارت قلمش خوشم اومده. حتما كامنتشو خونديد. ضمنا از فلك عزيزم تشكر مي كنم كه ازم حمايت كرد. من كه متاسفانه براي دفاع از خودم حرفي براي گفتن ندارم. راستش دارم تمرين مي كنم تا با كسي بحث نكنم. من فقط حرفامو مي زنم تا كسي كه اهل انديشيدن و فكر كردنه خودش به يه نتيجه اي توي ذهنش برسه. يا روي حرفام تامل مي كنه و چيزي به اون اضافه مي كنه يا به اين نتيجه مي رسه حرفام همش مزخرفه و ... فلك عزيز از اون دسته آدماي آزاد انديش و اهل فكريه كه از هر گونه تفكر بديع و نوين استقبال مي كنه. اميدوارم بازم بتونم چيزي بگم كه ارزش خواندن و دفاع كردن داشته باشه.

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 20:9 توسط شهريار

 

يكي از خوانندگان عزيز وبلاگ كه به تازگي يه پسر كاكل زري تحويل دنيا داده ازم پرسيد كه چرا بچه دار نشدي؟ خواستم براش كامنت بذارم اما بهتر ديدم جواب اون سوال رو به طور عمومي بنويسم تا شايد چند نفري كه اين وبلاگ رو مي خوانند كمي بيشتر درمورد بچه دار شدنشان فكر كنند.

اول: هر وقت كلمه بچه به گوشم مي خوره بر خلاف همه زن و شوهر هاي جوان كه يه نوزاد شيرين و تپل و ماماني تو ذهنشون تجسم ميشه ياد يه آدم بالغ مي افتم كه قراره تو اين جامعه زندگي كنه. اين آدم بالغ تجسمي از امروز منه. مني كه دنيام مثل آخرت يزيده.

دوم: اگر فكر مي كنيد هر آنكس كه دندان دهد نان دهد سخت در اشتباهيد. هيچكس پشت شما را جز ناخن انگشتتان نخواهد خاراند. بچه هزار و يك مشكل مالي با خودش به دنيا مياره. از البسه و پوشك و مكمل گرفته تا دوا درمون و هزار كوفت و زهرمار ديگه. تازه اين مال روزهاي خوبشه. وقتي فصل مدرسه رفتنش برسه مشكلات مالي ماتحت پدر محترم رو جر واجر مي كنه.

سوم: حتما اين جمله معروف رو شنيديد كه مشكلات بچه با خودش بزرگ ميشه. ماههاي اول پدر و مادر فكر مي كنند مشكل بچه ونگ زدن و پي پي كردن و بي خواب و خوراك كردنه اوناست ولي هر سال كه ميگذره مشكلات عميقتر و بزرگتر ميشن. كم كم مشكلات تربيتي شروع ميشه چرا كه شما فقط صاحب بچه ماماني تان در مواقعي هستيد كه تو خونه در حال چريدنه ولي از يه سني به بعد ديگه صاحبش نيستيد. شخصيت بچه توي كوچه پس كوچه هاي اين آب و خاك شكل ميگيره و تلاش شما براي تغيير عقايدي كه از ديگران آموخته بيهوده خواهد بود.

چهارم: معمولا كسي بچه دار ميشه كه خودش از بودن در اين دنيا احساس خوبي داشته باشه. پدري كه از لحظه لحظه زندگيش لذت ميبره و دوست داره اين لذت را به بچه اش تقديم كنه. من نمي گم كه اين دنيا جاي لذت بردن نيست ولي من نمي تونم در اين دنيا طعم لذت واقعي رو بچشم، چون نظام باورهام طوري شكل گرفته كه هيچ لذتي در اين دنيا را حقيقي نمي بينه.

پنجم: تا حالا قبل از بچه دار شدن به جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم نگاه كرده ايد؟ لطفا از اين موضوع به سادگي عبور نكنيد! چرا كه اين موضوع يك مساله ناموسي نيست كه به سادگي بتوان از كنار آن عبور كرد! نگاه كلي به اين جامعه به ما نشون ميده، جايي كه در آن زندگي مي كنيم اجتماعي است كه با مفاهيمي از قبيل امنيت، آزادي، اقتصاد، فرهنگ، تمدن، احترام، آرامش و ... بيگانه است. حال فرض كنيد شما به عنوان دو انسان با شعور قراره يك انسان ديگر به اين جامعه اضافه كنيد. آيا اين عمل شما ظلم بزرگي در حق آن انسان بيگناه نيست؟ انساني كه تا عمر دارد شما را به عنوان توليد كنندگانش لعنت مي كند كه چرا مرا به اين جامعه مزخرف تحويل داديد؟

ششم: اونايي كه عاشق بچه اند در حقيقت خود شيفتگاني هستند عاشق خودشونند و ذره اي به آينده بچه فكر نمي كنند. فقط بچه توليد مي كنند كه خودشان از موجودي كه پس انداخته اند لذت ببرند. آنها انساني را از درون خودشان به دنيا مي آوردند كه بسياري از ويژگي هاي آنها را داراست. وقتي به بچه شان نگاه مي كنند گويي خودشان را مي بينند و همين موضوع باعث خر كيف شدنشان مي شه. اگر عاشق بچه بودند كمي هم به آينده او هم فكر مي كردند كه قراره تو اين كثافت خونه چه غلطي بكنه؟

هفتم: در صورتي بچه دار ميشم كه از اين خراب شده خارج شده باشم. اگر برنامه كانادا جور شد كه هيچ اگر نشد تا عمر دارم اين جنايتي كه پدرم مرتكب شد را انجام نخواهم داد. نمي خواهم يك عمر انساني را عذاب دهم كه تنها براي رنج كشيدن به دنيا آمده.

هشتم: بچه دار شدن یک عادت به جا مانده از زندگی روستایی است. هنوز م که هنوزه در روستا ها بچه به عنوان کارگر مفت و بی جیره و مواجب به حساب میاد و برای پدر و مادرش در حکم یک ماشین کم خرج عمل می کند. بعد از مهاجرت روستاییان راستین به شهر ها این عادت کهن بر جای خود باقی ماند. با وجود اینکه در شهرها دیگر وجود بچه نه تنها ضرورت نداشت بلکه خرج اضافه نیز به شمار می آمد باز با اینحال عادت بچه دار شدن از نسلهای قبل به نسلهای بعدی بدون توجه به انگیزه واقعی منتقل شد.

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 20:36 توسط شهريار


مطالب پيشين
» نامه های وارده، جواب های صادره
» خر دجال
» یک اتفاق منحوس
» آرامش بدون دیازپام 10
» فریاد بتول
» سقوط 79
» آی عشق... چهره آبی ات پیدا نیست
» دنیای این روزای من ...
» پرنده ای از قفس پرید
» راز موفقیت
Design By : ParsSkin.com